شب پرواز بهنام رسید، من که حسابی دل بستش شده بودم نمیدونستم چطور با نبودش کنار بیام، دوست داشتم تکلیفم هر چه زودتر مشخص بشه، نمی خواستم به دست فراموشی سپرده بشم! خلاصه ساعت ٧ عصر بهم اسمس داد که من دارم میرم فرودگاه، منم مثله یه عاشق واقعی براش چندتا اسمس دادم که نمیتونم دوریشو تحمل کنم، ولی تا هر وقت که شده منتظرش میمونم! جواب اسمسامو مثل همیشه نمیداد، فقط وقتی ازش /رسیدم که برگشتت کیه، جواب داد که چهارشنبه سوری برمیگردم، خلاصه ساعت پرواز رسید، ساعت ١٠ شب، کلی تلاش کردم که باهاش تماس بگیرم، ولی جواب نمیداد، نه اسمس رو جواب میداد، نه تماسامو! جالب اینجا بود که ساعت ١٠ گوشیش خاموش نبود! در حالی که همه میدونیم، معمولا توی هواپیما همه گوشیاشونو خاموش می کنن!
خلاصه اون شبو با هر سختی بود به صبح رسوندم، این بهنام بی معرفت حتی رسیدنشو هم بهم خبر نداد و منو از خودش بیخبر گذاشت، روزای اول که من داشتم دیوونه میشدم، هیچ خبری ازش نبود، اسمس که جواب نمیداد هیچی، تماسامم بی جواب میذاشت، خلاصه اونقدر تماس گرفتم تا بالاخره جواب داد، خیلی سرد و بی تفاوت بهم گفت که من خوبم، زیاد نمی تونم صحبت کنم، بعدن باهات تماس میگیرم!
خلاصه خیلی اذیت شدم، چون داشت بهم نشون میداد که من هیچ اهمیتی واسش ندارم، ولی نمی خواستم اینو قبول کنم! یه روز که داشتم میرفتم سر کلاس سنتورم، وقتی داشتم از خیابون رد میشدم، یه ماشین عین ماشینه بهنام از جلوم رد شد، یه دختره هم کنار راننده بود، نمیدونم چرا به دلم اومد که خود بهنام بوده، تا رسیدم کلاس، با گوشیم گرفتمش، جواب نمیداد، هرچی بیشتر جواب نمیداد، بیشتر شکم به یقین تبدیل میشد که اون خودش بوده (این توضیحم بدم که ماشینش یه دوو سرمه ای رنگ بود، دوو ماشینیه که از دور خارج شده، واسه همین زیاد توی ماشینا دیده نمیشه)
خلاصه بالاخره جواب داد، از اون طرف هیچ صدایی نمیومد، نه صدای ماشین، نه صدای باد، انگاری توی یه جای سربسته بود، یه جایی مثل ماشین! خلاصه گفت که من یه جایی بودم، نمیشد جواب بدم، معذرت میخوام، بهم گفت که بعدن شماره هتل رو بهت میدم که راحت تر با هم در تماس باشیم، خلاصه خداحافظی کردیم.
روز برگشتش رسید، منم که لحظه شماری میکردم واسه اینکه از خودش خبری بده، هیچ خبری ازش نبود، دیگه عادتم شده بود که توی بیخبری به سر ببرم! تا اینکه فرداش یه اسمس داد که من رسیدم تهران، خلاصه خیلی سرد شده بود، کم سراغمو می گرفت، شب عیدی که هیچ خبری ازش نبود، فقط با یه اسمس سال نو رو بهم تبریک گفت، بعد از سال تحویل یه اسمس داد و برام آرزوی بهترینا رو کرد، دیگه هیچ خبری ازش نبود، اونقدر بهش اسمس دادم که نگو و نپرس، بی معرفت جواب حتی یکیشونم نمیداد، تا اینکه یه روز با یه اسمس بهش گفتم که مامان گفته که بهتره تو رو فراموش کنم، چون اگه تصمیمت قطعی بود، اینقدر سرد با مسئله برخورد نمیکردی! چند موردم واسم پیدا شده، که مامان دوست نداره بخاطره تو بهشون فکر نکنم ( اینجاشو خالی بستم)جواب داد حق با مامانته، منو فراموش کن! ازش پرسیدم چرا آخه؟ گفت چون ما قسمت هم نیستیم، قرار بود همدیگه رو بشناسیم، که شناختیم، موفق باشید!!!
دیگه داشتم دیوونه میشدم، چرا بیخودی بهوونه میورد، چرا نیذاشت تا درست و حسابی همو بشناسیم؟! خلاصه بهش گفتم اما شناخت ما که از هم کامل نشده! چرا میخوای به این زودی همه چیزو تموم کنی؟ بهم جواب داد که من نمیخوام به خاطر من خواستگاراتو رد کنی! براش گفتم که من که فعلا خواستگار ندارم، اون موارد فقط زبونی بوده و رسمی نشدن هنوز، در ضمن قول میدم که اگه مورد جدی پیش اومد، به خاطر تو، ردشون نکنم!
خلاصه بیخیال قضیه شد و کوتاه اومد، بعدش یه بار واسم اسمس داد که ایکاش الان اینجا بودی، دلم واست یه ذره شده، بهش گفتم بابا، کمی تحمل کن، چند روز دیگه همدیگه رو می بینیم، بهم گفت که میخوام وقتی دیدمت بغلت کنم!!! چون خیلی دل تنگتم! بهش گفتم نه، بذار به وقتش، ازم پرسید وقتش کیه؟ بهش گفتم که بعد از رسمی شدن رابطمون، بهم گفت که پس تو دروغ میگی که عاشقمی! چون اگه عاشقم بودی نمی تونستی تحمل کنی! بهش گفتم که من در این مورد هیچ عجله ای ندارم.
خلاصه شب شد، ساعت ١١:۴۵ شب بود که با یه اسمس همه چی رو تموم کرد، بهم گفت که ما به درد هم نمی خوریم، برات آرزوی بهترینا رو میکنم، منم جواب دادم که حدس میزدم که اون عشقی که ازش دم میزدی، عشق نبود، بلکه یه هوس بود، همین و بس! و همه چی تموم شد.
سلام، امیدوارم که خوب باشین، من مدتی نشد بیام تا حرفای دلمو بنویسم، شاید چون با خودم قهر کرده بودم، شایدم به خاطر این بود که نمی دونستم که چطور براتون بگم که چی شد و چطور شد ماجرای من وبهنام!!!
همه چی تموم شد، خیلی راحت و بی دردسر، اگه میخواین بدونین چطور، باید حوصله به خرج بدین، تا همه چیزو واستون توضیح بدم.
بار آخری که بهنامو دیدم، چهارمین دیدار ما بود، به نظرم همه چی داشت خوب پیش میرفت، وقتی به محل قرارمون رسیدم، بهش زنگ زدم تا ببینم رسیده یا نه، (نمیدونم چرا همیشه من موقع دیدار پیگیر بودم، هیچوقت اون اشتیاقی از خودش در این مورد نشون نمی داد) بهم گفت که من رسیدم و کنار یه گل فروشی پارک کردم، منم که واسه دیدنش لحظه شماری میکردم، از اینکه نمی دونستم گل فروشی کجاست، حسابی کلافه شده بودم، خلاصه مسیر همیشگی رو پیش گرفتم، تا شاید در امتداد خیابون پیداش کنم!
توی همین فکرا بودم که یهو صداش منو به خودم آورد، از توی ماشینش منو صدا زد، البته جایی پارک کرده بود که ممنوع بود و خودش میگفت که واسه همین نمیتونه از ماشین بیاد پایین! خلاصه اخمام وا شد و رفتمو نشستم توی ماشین، وقتی که در ماشینو بستم، دستشو به سمتم گرفت، منم باهاش دست دادم، بعدش با خنده ازم پرسید که اینبار که حواست بود و بخاطر هل شدن نبود که باهام دست دادی، نه؟ منم با خنده گفتم آره، همینطوره
خلاصه ماشینو راه انداخت، بعدش همش ازم می پرسید که سوالاتتو آماده کردی؟ (البته با شوخی) کمی با هم شوخی کریم و خندیدیم، پشت یه چراغ قرمز رسیدیم، یه بچه که اسپند دود میکرد، اونجا بود، بهم گفت میخوای واست اسپند دود کنم؟ با خنده گفتم نه، مرسی، ولی اون از توی کیفش یه دویستی داد به اون بچه و با اشاره به من بهش گفت واسه اینکه چشم نخوره براش اسپند دود کن، خلاصه بچه هم پولو گرفتو رفت، با خنده گفتم چقدم که دود کرد!؟ بهنام جواب داد که اینا همه همیجورن، بعدش ازم پرسید که تو گرسنه نیستی؟ بهش گفتم نه، شما چطور؟ بهم گفت راستش من صبحونه نخوردم و کمی ضعف دارم، میخوای بریم یه چایی و کیکی بخوریم؟ بهش گفتم نه، ممنون، من که میل ندارم، ولی مسئله اینجاست که شما ضعف داری، یهو یادم اومد که توی کیفم کیک همرام دارم، بهش گفتم، گفت خوبه، واسه اینکه ضعف نکنم میشه بخورمش، از توی کیفم کیکو در آوردم و گذاشتمش روی داشبرد ماشین، با تعجب ازم پرسید چرا واسم بازش نمیکنی؟ این رسم پذیرایی شماست؟ خلاصه واسش کیکو باز کردم، گرفتم جلوی دستش، با تقلا یه تیکه از کیک کند و خورد، بهش گفتم میخوای بزن کنار، که بتونی راحت بخوریش، خلاصه یه جا پارک کرد و کیکو گرفت و یه تیکه دیگه ازش جدا کرد، بعد یه گاز ازش زد و گرفتش جلوی دهنم، بهش گفتم من خوردم، مرسی، اصرار کرد، ولی من دستشو رد کردم، انگاری بهش برخورد، باقی کیکو گذاشت روی داشبرد، گفت میای کمی قدم بزنیم؟ منم قبول کردم، خلاصه پیاده شدیم و شروع کردیم به قدم زدن، خیلی کم حرف میزد، بیشتر از من می خواست که سوال بپرسم، بهم گفت که من آدم محتاط و ملاحظه کاریم، بهم گفت که من فکر میکنم ما دوتا اونقدر بزرگ شدیم که تصمیم هامونو از روی احساسات نگیریم، چندباری که می خواستیم از خیابون رد شیم، دستشو دور کمرم حلقه می کرد، اولش خوشم نیومد، اما بعدش فکر کردم خوب چی میشه مگه؟ اینجوری بیشتر احساس صمیمیت میکنیم!!!
خلاصه مسیری رو که رفتیم، برگشتیم، نزدیکیای ماشین بودیم که ازم پرسید که تو منو چند درصد شناختی؟ بهش گفتم میدونی آدما دو دستن، بعضیا سادن و بعضیا پیچیده، من فکر کنم شما از اون دسته آدمایی هستی که خیلی راحت میشه شناختت! دوباره سوالشو تکرار کرد که چند درصد منو میشناسی؟ منم گفتم ۴٠ درصد، بهم گفت جدی؟ پس شما نصف راهو رفتی! منم از پرسیدم که شما چند درصد منو میشناسی؟ بهم جواب داد ٢۵ درصد! خلاصه راه افتادیم، دیگه وقت خداحافظی بود، بهم گفت که من یه سفر کاری ١٠ روزه میرم دبی، شاید دیگه به این زودیا نشه هم دیگه رو ببینیم، کلی دلم گرفت، انگاری دلم میگفت که این بار آخریه که بهنامو می بینم! باهاش خداحافظی کردم، خیلی گرم و پر از احساس، اما اون خیلی سرد و بی تفاوت جوابمو داد و رفت!!!
امرئز بهنام کمی دیر رسید، بهم گفته بود که دیر میرسه، منم که چشم به ماشینا دوخته بودم تا بلکه زودتر ببیتمش، توی افکار خودم غرق بودم، که یهو یکی از پشت سرم زد روی شوته ام، طوری از جام پریدم که بهنام خندش گرفته بود، از بس هل شده بودم، دستم باهاش دادم، کلی خجالت کشیدم، خودشم جا خورده بود!
راه افتادیم سمت ماشین، قدم زنان داشتیم می رفتیم، که یهو پام سر خورد، از ترس یه جیغ کوتاه کشیدم، اما شانس آوردم و نیفتادم، بهنام هم که حسابی نگران شده بود، نمی دونست چکار کنه، ولی به خیر گذشت!
سلام دوستان، اومدم تا براتون بگم از قضاوت عجولانم، از اینکه چه فکرای بی موردی راجب عشقم کردم، بالاخره سه شنبه بعد از تعطیلات همدیگه رو دیدیم، خیلی با هم حرف زدیم، امروز هم دیدمش، برای سومین بار، هر چی بیشتر میگذره، بیشتر به نتیجه ایی که می خواستم نزدیک میشم.
بهنام بر خلاف اون چیزی که توی نوشته هام گفتم و افکار اشتباهم به خاطر قضاوت عجولانه ام، یه آدم کاملا منطقی و روشنفکریه، من بیشتر شنونده بودم و بیشتر اون حرف میزد، همه حرفایی که میزنه با فکر و اندیشه است و برای همه حرفاش دلیل و برهان داره.
دوستان کمکم کنید، برام نظر بذارین، خوشحال میشم
به نظر شما این جواب احساسات پاک من بود؟ من که همیشه باهاش صادق بودم!!!
چرا باید اینجوری منو به بازی بگیره؟ تا کی میتونم بهش فرصت بدم؟
من کجا اشتباه کردم؟ و حالا با این همه احساسات جریحه دارم چه کنم؟
نه نظر شما من دارم راجب بهنام زود قضاوت میکنم؟
به نظر شما میشه روی همچین کسی حساب کرد؟
گناه من اینه که دنبال یه عشق پاک و جاودانیم!!!
منتظر جوابای قشنگتون هستم
روزا میگذشتن و من هنوز هم دوستش داشتم، حالا دیگه من همش حالشو می پرسیدم، اما اون جواب نمیداد، نگرانش میشدم، هر چی بیشتر تماس میگرفتم، کمتر جواب می گرفتم، همش بهونه میاورد که خواب بودم، نشد جواب بدم، یا میگفت حمام بودم، یا دوستاش پیشش بودن، به هر بهونه ای از جواب دادنم خودداری میکرد، بالاخره یه روز با یه اسمس بهم گفت که من آنفولانزای N1H1 گرفتم و به خاطر داروهایی که میخورم همه روز خوابم!!!
داغون میشدم وقتی می دیدم حتی به اسمس هامم جواب نمیده، وقتی هم که جواب میداد خیلی کوتاه و کاملا معلوم بود که حوصلمو نداره
بازم ازش خواستم که قرار بذاره، همدیگه رو ببینیم، اما در جوابم گفت به خدا حالم خیلی بده و دوست ندارم توی این وضعیت ببینیم!!!
بهم گفت که به خاطر بیماریش 3 هفته استراحت مطلق داره، خلاصه این سه هفته هم تموم شد، بهش گفتم که من دیگه طاقت ندارم، میخوام ببینمت، جواب داد که باشه، شنبه دیگه حتما میام تا همدیگه رو ببینیم، بهش گفتم اگه شنبه نشد، من دیگه نمی تونم ادامه بدم، گفت اگه شنبه نشد برای همیشه میرم و دیگه اسمس نمیدم، شنبه هم اومد، بهنام اون روز رفته بود سرکار و به قول خودش اونجا حالش بهم میخوره و به کمک همکاراش میره خونه، بهم اسمس داد که حالم خوب نیست، تب دارم و اصلا نمی تونم سرپا وایسم، من بازم کوتاه اومدم و تصمیم گرفتم که بازم بهش فرصت بدم.
حالا دیگه سعی میکردم کمتر بهش اسمس بدم و کمتر باهاش تماس بگیرم، اینجوری اعصابم راحت تر بود، تازه به این نتیجه رسیدم که اینجوری بهنام بیشتر تحویلم میگیره!!!
تا اینکه به این هفته رسیدیم که 5شنبه اش تعطیل بود، اول هفته بود که بهش اسمس دادم اگه بخوام باهات تماس بگیرم، میتونی جواب بدی؟ که جواب داد الان خودم زنگ میزنم، خلاصه زنگ زد، بعد از مدتها دوباره با هم صحبت کردیم، بهش گفتم بهنام میشه بگی چرا نمیخوای منو ببینی؟ جواب داد که اصلا اینجور نیست و شرایط نذاشته که تا حالا همدیگه رو ببینیم، چند روز دیگه هم تحمل کن، یکشنبه که تعطیل نیست قرار میذارم ببینمت، می دونستم که بازم داره وعده سر خرمن میده
دیشب که ازش پرسیدم، قرارمون سر جاشه یا نه؟ بهم جواب داد که من حالم کاملا خوب شده و فردا قراره برم شمال، سه شنبه قول صد در صد، منم باهاش اتمام حجت کردم که اگه حرفات، احساساتت و عشقی که ازش دم میزنی راستن و واقعی، سه شنبه میای و همدیگه رو می بینیم و در غیر این صورت به همه چیز شک میکنم و مجبور میشم واسه همیشه تو و عشقتو بدست فراموشی بسپارم، پس یه بار دیگه هم سر قولت حساب میکنم، ولی باره آخره...
سلامی به گرمی خورشید به همه دوستان خوبم
یه مدتی نشد بیام تا حرفای دلمو بنویسم، حالا با یه دل پر اومدم.
دلی پر از احساس و آکنده از عشق، ولی غمگین
لابد میخواین بدونین چرا غمگین؟ پس باید حوصله کنید، چون قصه سر دراز دارد...
یه روز سرد زمستونی همه چی شروع شد، با یه اسمس، البته باید بگم که من با این آقا از توی یه سایت همسریابی آشنا شده بودم، ولی ٣ یا ۴ ماهی میشد که خبری ازش نبود و بهم ایمیل نمی زد، منم شمارمو واسش ایمیل کردم تا شاید باهام تماس بگیره، اسمش بهنامه، ٣٠ سالشه، دکترای علوم آزمایشگاهی داره، مادر و پدرش استاد دانشگاه، و کلی شرایط عالی دیگه که نمی تونستم بیخیال از کنارش رد بشم، واسه همینم شمارمو واسش ایمیل کردم.
خلاصه من کاملا نا امید شده بودم و دیگه فراموشش کرده بودم، تا اینکه بعد از ۴ ماه، دقیقا ١٩ دی بود که یه اسمس داد که سلام، من بهنام هستم از فلان سایت، باورم نمیشد، براش اسمس دادم که من فکر کردم بیخیالم شدی، جواب داد که معذرت میخام، این مدت ایران نبودم، خلاصه قصه عاشقونمون شروع شد.
کلی از همدیگه سوال پرسیدیم و با هر سوال بیشتر به تشابه عجیبی که بینمون بود پی می بردیم. علایق ما خیلی شبیه همه، احساساتمون و همینطور طرز بیان کردن اونا دقیقا یکی هست.
چند روزی گذشت و ازش خواستم که همدیگه رو ببینیم، خیلی مشتاقانه قبول کرد، البته از اونجاکه او استاد موسیقیه و گاهی برنامه داره، تا دو روز بعد اجرای کنسرت داشت و به همین دلیلم نشد سر حرفش بمونه و بیادو همدیگه رو ببینیم.
مدتی با اسمس دادن و تماس گرفتن ادامه دادیم، به نظر همه چی عالی میومد، بهم میگفت ستاره، دوست داری خارج از کشور زندگی کنی؟ بهش گفتم اگه من بخوام، مادر و پدرم رضایت نمیدن، در جوابم گفت من واسه تو و خونوادت و نظراتشون احترام قائلم و هر موردی که باعث رسیدن من و تو بشه، میگذرم از اون، میدونین اصلا باور کردنش سخته واسم که چطور ندیده نشناخته اینقدر به قول خودش عاشقم شده بود، اینو پرسیدم ازش، جواب قشنگ و قانع کننده ای داد، بهم گفت تو احساساتت آسمونیه، روحت بلنده، نیازی به جسمت ندارم، روحت اونقدر بلند هست که منو در خودت ذوب کردی، چه نیازی به دیدن هست وقتی میشه با روح و احساس هم ارتباط برقرار کنیم؟
باز هم ازش خواستم که همدیگه رو ببینیم، گفت که به خدا سرم شلوغه، بازم کوتاه اومدم، یکی از این شبای عشقولانمون، بهم زنگ زد، اصلا حالش خوب نبود، دو سه روزی بود که سرما خورده بود، ولی به جز اینکه مریض بود، با یه صدای بغض آلود بهم گفت که مادرش مریضه، باید عمل کنه، اما زیر بار عمل کردن نمیره، حسابی داعون بود، از اون شب بهنام یه جور دیگه شد، بهنامی که هر روز سر ساعت هفت و نیم به من صبح بخیر میگفت(با اسمس)، اونی که یه لحظه از حالم بیخبر نمی موند، حالا دیگه هیچ خبری ازم نمی گرفت.
عشق خودش خواهد آمد، نمی توان از آن فرار کرد، عشق خودش آهسته آهسته می آید و در گوشه ای از قلب مهربانت آرام و بیصدا می نشیند و تو متوجه اش نخواهی بود و بعد ذره دره قلبت را پر میکند، کم کم مثل ساقه مهر گیاه در تمام جانت می پیچد و ریشه می دواند، به طوری که بی آن نمی توانی تنفس کنی.
دلم تنگ است
دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است
نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

نه !
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز و هر کس
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد
از تو دریغ میکند
پس با همه وجودم خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد
این شعر را هم نا گفته میگذارم ....
تا روزگار بو نبرد ....
گفتم که ...
کاری به کار عشق ندارم !
قیصر امین پور